زن




زن !
زن سينه‌هاي برجسته نيست
موي مش كرده
ابروي برداشته
لبانِ قرمز نيست
زن لباسِ سفيد
... شب با شكوه عروسي
بوي خوشِ قرمه سبزي
هوسِ شب‌هاي جمعه
قرار‌هايِ تاريكي‌ ، كوچه پشتي‌، تويِ يك ماشين نيست
زن خون ريزي
كمر دردِ ماهانه
پوكي استخوان
يك زنِ پا بماه
حال تهوع
استفراغ
درد‌هاي زايمان
مادر بچه‌ها نيست
زن عصايِ روز‌هاي پيري
پرستار ، وقتِ مريضي
رفيقِ پاي منقل
مزه بيار عرق دوره‌هاي دوستانه نيست
زن
وجود دارد
روح دارد
قدرت
جسارت
پا به پاي يك مرد ، زور دارد
عشق
اشك
نياز
محبت
يك دنيا آرزو دارد
زن ... هميشه ... همه جا ... حضور دارد
و اگر تمام اينها يادت رفت
تنها يك چيز را به خاطر داشته باش
كه هنوز هيچ مردي پيدا نشده
كه بخواهد در ايران
جايِ يك زن باشد

افضاي عقل با ...

هنوز با همان گرمي و صلابت ... مغرور و مهربان !

صدايش را مي گويم ...

در برزخ اسطوره زندگيم غوطه مي خورم.... دلتنگ روزهاي قبل مي شوم ؟  

نمي دانم چرا فقط شراب دواي درد من است ولي با اين دوا دلم نفخ مي كند و آروغ هاي عرب گونه ميزنم !!

طوري كه شايد گلاب به رويتان بيشتر استفراغ مي كنم و اين زندگي متاهلي كه به يكبار استمنا هم نمي ارزد ! شده قوز بالا قوز !

و اين بلاگفاي لعنتي... كه از اسهال خوني هم بدتر است !!!

خدا نسبت به خداوندگاريش كم تعصب تر از مخلوقاتش بود ...

و بنده گان متعصبان الم به دوش و از علم بي هوش !...همه يكصدا فرياد مرگ بر امريكا سر ميدهند... آيه اي هست در نكوهش امريكا كه خدا گفته و فراموشش شده...

اين آخر داستان بود و خداي خندان ِ بي خيال اينك اشك شوق مي ريخت و مثل آرنولد پيروزمندانه در درياچه خيالش فرو رفت و غرق شد !

 

پ.ن : امروز مساله مهم هموطنانم اين است "ترانس" هستم يا نيستم !

شهوت


زماے لبخند شهوت آلوده ات را

بـﮧ نگاهِ چشماטּ خستـﮧ ام دوختے

چشمانے درمانده  ..

از انتظار بازگشت عشقے بے فرجام

عشقے يكـ طرفـﮧ ..

سالهاست كـﮧ

بـﮧ اميد آغوش گرم و عاشقانـﮧ ات

تـטּ بـﮧ آغوش تخت تنهايے ها سپردَم

تـטּ بـﮧ هم آغوشے

با خاطرات گذشتـﮧ اے تاريكـ

و پس از گذراندטּ عمرے بے ثمر در تنهايے

بازگشتے ..

بدטּ سوختـﮧ در آتش هوست را

بـﮧ روے احساس عاشقانـﮧ ام كشيدے

و مـטּ تنها با فريادے سينـﮧ سوز ناليدَم ..

بس است .. !

ديگر ارضا نميشوم..

وقتے زير لب ..

فاحشـﮧ خطابَم ميكنے ..