گناه
این بار؛
بی پروا،
تو را به آغوش می کشم.
و عطر نفس هایت را،
به پریشانی گیسوانم، می بافم .
دیگر،
نه این عریانی خاموش را
شرمی است!
و نه سرانگشتان گستاخ تو را
وقتی بر بی تابی پیکرم،
نام عجیبت را حک می کند!
این بار،
اعجاز بوسه هایت را؛
مومن می شوم.
و دریای چشم هایت را،
می نوشم؛
یک نفس!
این بار،
گم می شوم؛
در پیچ و تاب اندام اهورایی ات
و
این نجابت زمین گیر را
به اسطوره بی مانند شجاعتت می بازم؛
این بار ...
پ.ن: برای دوست مردادی ام که سالروز تولدش فراموش نشدنی است !
+ نوشته شده در شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۰ ساعت توسط مهتاب