این بار؛


بی پروا،


تو را به آغوش می کشم.


و عطر نفس هایت را،


به پریشانی گیسوانم، می بافم .


دیگر،


نه این عریانی خاموش را


شرمی است!


و نه سرانگشتان گستاخ تو را 


وقتی بر بی تابی پیکرم،


نام عجیبت را حک می کند!



این بار،


اعجاز بوسه هایت را؛


مومن می شوم.


و دریای چشم هایت را،


می نوشم؛


یک نفس!



این بار،


گم می شوم؛


در پیچ و تاب اندام اهورایی ات


و


این نجابت زمین گیر را


به اسطوره بی مانند شجاعتت می بازم؛



این بار ...





پ.ن: برای دوست مردادی ام که سالروز تولدش فراموش نشدنی است !