پیامبر شب های دلتنگی ام باش .
که من
بی اعجاز
تو را مومنم !
چقدر
نگاهت را به شاخه های این روياي كال پیوند می توان زد !؟
دیگر از دست این ریشه های عمیق هم ،
کاری ساخته نبود .
نگاهت خشکید !!!
پی نوشت :
۱. آرشيو نظرات اين پست ، فعال نيست . بيشتر مايلم ، نامه چهل و هفتم را نقد كنيد .
۲. به نقل از يك دوست :
لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد
می ترسم ؛
از آن روز که ،
تلاطم آغوشت ،
گهوارۀ زادۀ هم خوابگی رویاهایم باشد !
این بار ،
که ببینمت ؛
فرزندت را در آغوش خواهم گرفت .
چه تفاوت دارد !؟
خون نجیب تو ، در آغوشم جریان می یابد !!!
پی نوشت :
برای حذف کردن نامه چهل و ششم دلیل داشتم ؛ برای دوباره نگاشتنش نیز !
چشم هایت ،
زبور هزاران ساله را می ماند .
و دست هایت !؟
آرامش ملموس خاکوارۀ عریان من است ؛
این نجابت محبوس .
وصیّت کرده ام ؛
پس از مرگم ،
مرا به بهشت جاوید دست های تو بسپارند .
یادم آمد .
داشتیم زندگی بازی می کردیم .
تو ،
چشم گذاشتی .
من ،
فراموش شدم !
بیا ؛
آرزوهایمان را با هم قسمت کنیم .
عادلانه !
محال ها برای من !!!
من هنوز
باردار حسرت شب های با تو بودنم .
نمی دانم ،
چرا این جنین چندساله ،
خیال زاده شدن ندارد !!؟؟
نقطه ، سرخط !
تکرار می شوی ؛
در هر جزر و مدّ چشم هایم .
به راستی ،
تو ،
تنها داستان تکراری تاریخ خیالم خواهی شد !!!
به پایان نزدیک می شوم .
بگذار ؛
بوسه های پنهانت را ،
پنهان از چشم خدا ،
به بهشت ببرم !



